سفارش تبلیغ
صبا ویژن
منوی اصلی
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
  • کل بازدید: 562483
  • بازدید امروز: 121
  • بازدید دیروز: 180
  • تعداد کل پست ها: 278
درباره
سیدمحمدحسن صالح[90]

منم مثل خیلی ها توی این عالم نفس می کشم . فقط دلم میخواد که زمین وزمان رو آلوده نکنم!

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی



ابر برچسب ها
دین[46] ، شهرضا[35] ، سیاسی[27] ، انقلاب[20] ، خاطره[18] ، سفرنامه هند[15] ، امام حسین[12] ، حجاب[10] ، پست مدرنیسم[10] ، سفرنامه عمره[9] ، رسانه[7] ، قم[7] ، انتخابات[7] ، امام زمان[7] ، اخلاق[5] ، امام رضا[5] ، غدیر علی ممیز[5] ، شادی[4] ، اجتماعی[4] ، پیامبر اکرم[4] ، حضرت معصومه[4] ، حضرت زهرا[3] ، دعا[3] ، انتخابات[3] ، امام خامنه ای[3] ، صبر[3] ، علم[3] ، عبادت[2] ، ماهواره[2] ، مرگ[2] ، مقاله[2] ، نوروز[2] ، سینما[2] ، سفرنامه هندوستان[2] ، زن[2] ، امام حسن عسکری[2] ، ازدواج[2] ، امام جواد[2] ، دوستی[2] ، خانواده[2] ، فلسطین[2] ، کتاب شناسی[2] ، کودک[2] ، شهادت[2] ، حضرت زینب[1] ، حکمت الهی[1] ، حوزه[1] ، بدعت[1] ، ترافیک[1] ، تهاجم فرهنگی[1] ، جنگ نرم[1] ، چهارشنبه سوری[1] ، امام حسن[1] ، اسرائیل[1] ، احترام به والدین[1] ، اخلاق[1] ، اربعین[1] ، آزادی[1] ، امام خمینی[1] ، امام سجاد[1] ، امام صادق[1] ، امام عسکری[1] ، امام علی[1] ، سفر نامه عمره[1] ، سفرنامه بوشهر[1] ، رضاخان[1] ، سفرنامه کردستان[1] ، شب قدر[1] ، شهید بهشتی[1] ، شهید مطهری[1] ، شیطان[1] ، هندوئیسم[1] ، ولایت فقیه[1] ، وهابیت[1] ، کتاب جدید[1] ، مسیحیت[1] ، معرفی کتاب[1] ، مفاتیح الجنان[1] ، عوض حیدرپور[1] ، عید غدیر[1] ، کودک[1] ، ماه رمضان[1] ، ماه شعبان[1] ،

دهه محرم امسال دوباره مثل سال هشتاد ودو هوس رفتن به بوشهر را کردم.البته آن سال در ماه رمضان رفتم ودر خود بوشهر هم ساکن بودم اما امسال دست تقدیر من را به منطقه باغان رساند.نزدیک به ده جا در شهرضا دعوت گرفتند اما همه را رد کردم وگفتم امسال می خواهیم سرکی به غیر دیار خودمان بکشیم وببینیم آنجاها چه خبر است! دوسه روز مانده به محرم خیلی مردد شدم که بروم یا نه ؟خدمت بزرگی استخاره کردم.جواب این بود که اجر وپاداش زیادی دارد اما صبر زیادی هم می خواهد.جمله دوم را که گفت یه دفعه قلبم ریخت که ای داد وبیداد احتمالا قراره یه جایی برم که از امکانات انسانی فقط زمین دارند وبس! یادم افتاد به سفر تبلیغی به نهبندان  درخراسان جنوبی که برای تهیه آب خوردن مجبور بودم برف ها را آب کنم .غریب وتنها در چهل کیلومتری مرز ودر محاصره انواع واقسام خطرها.توکل کردم وگفتم انشاء الله خیر است.یکی از بچه ها که از جریان استخاره خبرداشت گفت که منطور از صبر ،تحمل دوری از شهر ودیار وزن وبچه است،مخصوصا که من چند سالی بود که بغیر از شهرضا جای دیگری نمی رفتم.اول خندیدم ولی بعد متوجه شدم که چه جور زده توی خال!

منطقه باغان ،یکی از سرسیز ترین مناطق استان بوشهرکه در 160کیلومتری شرق شهر بوشهر واقع شده است .طبیعی است وقتی می گویم سرسیز منظورم این نیست که درختهای آلبالو وگیلاس وزرد آلو به من وشما چشمک بزنند .بلکه با توجه به جغرافیای استان بوشهر از فضای سیز والبته هوای بهتری برخوردار بود.منطقه باغان آخرین روستا از توابع شهرستان خورموج ونزدیک جم است.جاده اش از همان جاده هایی بود که من عاشقش بودم.،تا می آمدی گاز بدهی مجبور می شدی ترمز کنی.پر پیچ وخم وپستی وبلندی .عبور از دو رودخانه که یکی خشک ودیگری جریان داشت مسیر را زیباتر کرده بود.باغان پنج محله دور از هم دارد که تعداد خانوار وجمعیت آنها متفاوت است.محل تبلیغ من قلعه سرخ بود.این محله یک خصوصیت ویژه داشت وآن اینکه حدود پنج سال پیش میزبان آقای محمدی گلپایگانی رئیس دفتر مقام معظم رهبری بوده است.سفر ایشان که هنوز مردم آن را  با آب وتاب زیاد تعریف می کردند خیر وبرکات زیادی را بهمراه داشت .ساخت دو مسجد ودو مدرسه ویک پل طولانی وخیلی چیزهای دیگر.لطف مردم باغان نسبت به من وصف ناپذیر بود.مردمی بشدت مذهبی ودرعین حال انقلابی وصد البته کشته ومرده سید مخصوصا از نوع آخوند!.با اینکه خیلی از استانها مثل فارس وکرمان ادعا دارند که بیشترین شور را در عزاداریهاشان دارند اما من با توجه به اینکه به همه این استانها سفر تبلیغی داشته ام باید اذعان کنم سوز وشور عزاداری در بوشهر با هیج جا قابل قیاس نیست. 

 با اینکه نخل های زیادی در منطقه وجود دارد اما محصول غالب منطقه تولید گوجه در زمستان است.وقتی وارد گوجه زارهای باغان می شدم بوی گوجه تمام وجودم را اشغال می کرد.رودخانه نزدیک باغان ولو بصورت محدود ولی جریان داشت.آب شور آن باعث شده بود ماهی های ترد وخوشمزه ای داشته باشد.در باغان هر روز دو مراسم در مسجد برگزار بود .یکی قبل از ظهر ودیگری شب.هر دو هم دارای سفره  مفصل وصمیمانه ای بود.سبک عزاداری ها هم جالب بود.به قول امام جمعه محترم بوشهر سبک عزاداری بوشهری متاثر از جذر ومد دریا دارای موج های خاصی است.نفر وسطی هم که میان جمع می ایستد ومیدان داری می کند نماد نخل وایستادگی آن است.

به امید حضوری دیگر در باغ های باغان.




برچسب ها : سفرنامه بوشهر



 طواف نساء!

شبی که به مکه رسیدیم تا آمدیم بجنبیم ساعت دو نیمه شب شد.سریع با اتوبوس به مسجدالحرام رفتیم .اینکه چگونه چشممان به جمال کعبه روشن شد را درقسمت قبلی نوشتم.تمام سعیمان این بود که قبل از نماز صبح اعمال را انجام دهیم.طواف و نماز طواف وبعداز آن هم سعی صفا ومروه باضافه تقصیر.البته گذشت آن زمانی که ملت برای کچل شدن سرودست می شکستند آنچه که ما از هموطنان دیدیم بخشش دو سه تار مو بیشتر نبود.همه اینها گذشت تا اینکه رسیدیم به بخش شیرین طواف نساء آنهم برای کاروانی که هیچ زنی بدنبالشان نیست.نه به آن هق هق گریه ها هنگام دیدن کعبه ونه به این طنازی ها بهنگام ختم اعمال!کم کم  سنگ های کعبه هم به خنده افتاده بودند.بعضی که این وسط حکم صادر کردند که طواف خوشمزه ای است،بیایید دوسه بار تکرار کنیم!

اصولا زن ها  رِِِل مهمی در ضرب وتقسیم خلقت بازی میکنند.بعد از عمل تقصیر تمام محرمات حلال می شودجز مباشرت با جماعت نسوان.خدا هم خوب بلده حال گیری کنه ها.بار سنگین است وحضرت حق به کمتر از هفت شوط طواف راضی نمیشه!  طواف اول با دوم کلی توفیر داره .هفت شوط دوم را فقط محض زانو زدن خدمت خانم ها انجام می دهی .انگار خدا با زبان تشریع می گوید:بدبخت ها،بروید در کوزه خودتون را بلیسید،آخه لذت بوس کردن یک خانم را کنار ناخن داشتن می گذارید؟می خواهید با هفت شوط اول وچند بار دور صفا ومروه گشتن سروته قضیه رو جمع کنید!بابا من خودم حواء رو خلق کردم ومی دونم اینا چه جنسی اند.نه مخلوق من،حالا هفت دور بچرخ تا بفهمی چرا زنان مهم ترین آچار فرانسه های شیطان در طول تاریخ بوده اند؟البته اشتباه نشه.درسته زن ها خیلی وقتا دست ابلیس رو از پشت می بندند اما خود شیطان نیستند.چون اگر اینطوربود ما هر روز باید نه در مکه بلکه در دیار خودمان رمی جمرات می کردیم! بلکه طواف نساء نشان از طواف وتواضع در برابر عظمت خدا را دارد.برای اینه که ما شب جمعه ها بیش از خود جمال به فکر جمال آفرین باشیم.

به امید اینکه همه دوستان برای یه بار هم که شده صبح دولتشان بدمد وطواف نساء را (ترجیحا همراه با نساء خودشان !!!)تجربه کنند.




برچسب ها : سفرنامه عمره برچسب ها : زن



قدیم تر ها؛نسل چراغ موشی ها وهمان ها که در حسرت دو قطره از واکسن ضد فلج اطفال عمرشان به قرن چهارده شمسی قد نداد،وقتی می خواستند بازار بسازند ،آجر روی آجر گذاشتنشان حساب وکتاب داشت.هنوز هم وقتی که به بازارهای قدیمی سر بزنید ،معمولا جایی را مشاهده می کنید که تمام راههای اصلی بازار به آنجا منتهی می شود که معمولا به نام چارسوق خوانده می شود.تقریبا همه بازارهای کوچک وبزرگ قدیمی از این قاعده پیروی می کردند.چارسوق ها نماد وحدت بودند.تجلی برون رفت از کثرت ورسیدن به وحدت.سیر از تکاثر دنیا و رسیدن به کوثر عقبی.

ولایت چارسوق ارکان دین است.هر راهی که می خواهی بروی باید در ساحت ولایت ساعت بزنی.همه راهها به ولایت می رسد.اول از همه نماز است .دومی پسر خاله نماز، یعنی زکات است.سومی وچهارمی هم روزه است وحج.اگر در تمام این بازارچه های قدم بزنی و حتی کاسبی کنی، شرط مومن بودنت اینست که زیر گنبد چارسوق ولایت هم یه تنفسی  کرده باشی.

نماز وزکات وروزه وحج ،همه شرط مسلمانی هستند اما برای مومن بودن همه باید روی پاسپورتشان ،مهر ولایت خورده باشد.پیامبر خودت وخودم فرمود:ارکان اسلام چهارتاست اما ارکان ایمان پنج تا.یعنی 1+4.والبته عالمی اندر خم این معامله هستی مانده اند.خیلی ها ایمانشان بباد رفته و یادشان نیست که عبادات ما بمنزله دانه های تسبیحی هستند که باید نخ تسبیح آنها را چشم گیر ومتحد کند.حال ،گاه نخ تسبیح دست شیطان است وبه تعبیر آیه الکرسی (اولیاءهم الطاغوت) می شود ونتیجه ای ندارد جز اینکه (یخرجونهم من النور الی الظلمات) وگاه بدست صاحب اصلی است،آنگاه که می خوانیم(الله ولی الذین آمنوا،یخرجهم من الظلمات الی النور)

 




برچسب ها : امام علی



زمانی دنبال این بودم که بدانم که اینهمه ملت که به مکه می روند ودرمیانشان هم سالخورده وکم توان هم کم نیست چرا برای حاجی شدن باید  اینقدر اینور وآنور بشوند.یه روز در منا یه بار در مشعر وعرفات ،یه بار به این ستون سنگ بزن یه بار دیگه به اون ستون،به موها وزلف های قد کشیده نسل جوان وفانتزی هم رحم نمی کنند وهمه باید کچل شوندو خیلی باید های دیگر.شاید خیلی ها در ذهنشان بگویند چی می شد حاجی شدن مجازی هم راه می افتاد .یعنی همانطور که ما از پشت مانیتور (در حالیکه یک دستمان به سیب بند است ودست دگر به دوش یار!)راحت وارد صحن ایوان طلای امام رضا می شویم از همین جا هم به شیطان سنگ بزنیم .ما که بخیل نیستیم بجای هفت تا ،هفتاد تا می زنیم .اصلا به خودمان می زنیم نه به جای دیگر .اصلا بجای سنگ زدن بر ضد آمریکا واسراییل وانگلیس وخلاصه هر چند تا که گفتی راهپیمایی می کنیم.

فارغ از اینکه همه آنهایی که چیزی سرشان می شود متفق القولند که خود مکان تاثیرات وانرژی هایی دارد که از طریق کانال های تلویزیونی وماهواره ای ومجازی نمی توان آن را دریافت کرد،باید بدانیم که فلسفه اعمال حج نوعی پاسخ بنیادین ودرست ودرمون به این سوالات ماست.فقط در یه قلم در مورد عرفات هزار پستی وبلندی عرفانی ومعرفتی وجود دارد.وقتی آدم وحوا از بهشت به این خراب شده یعنی زمین هبوط کردند طبق بعضی روایات همدیگر را در سرزمین عرفات شناختند.عرفات بمعنای شناختن است.شناخت خود ،دیگران ،خوبی ها،مکر شیطان وهزار چیز دیگر.منوی استفاده از دستگاه خلقت عرفات وروز عرفه ،دعای عرفه سیدالشهداست.آنجا تازه می فهمی که تو کیستی؟شناسنامه وجودی ات  چیست؟بتو یاد می دهد که در سازمان خلقت آیا مثل بچه سر راه بودی وناخواسته به این گیتی آمدی ویا اینکه زمین وزمان ونهنگ ومورچه وکوه اورست برای یمن وخدمت رسانی به حضرتت آفریده شدند؟چه بودی وچه شدی؟در دعای عرفه خدا را نه بخاطر نعمت های دم دستی ،بلکه به این خاطر شکر می کنی که خدایا سپاسگزارم که به من فهماندی که جاهلم.عرفه حقیقت و مغز عرفات است.همان حقیقتی که مردم زمانش متوجه نشدند ودر این میان سر حسین بریده شد تا شاید بفهمند.شش ماهه ونور چشمی ها قربانی شدند تا ما برای همیشه بخوانیم :

وبذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهاله وحیره الضلاله 

 




برچسب ها : دعا



تقریبا سال هشتاد بود که در یکی از روزنامه های محلی مطلبی در رابطه با شادی در اسلام رو خوندم.حدود دو صفحه بود.خوشم آمد ودیگر ولش نکردم.روزنامه خواندنم هم مثل فیلم دیدنم است یعنی یا اصلا نمی بینم ویا اینکه تا آخرش رو میرم.هر کتاب ویا مطلبی که درباره شادی به دستم می رسید بوسه بارانش می کردم!!.هم چنین در باره آیات وروایات مرتبط با بحث شادمانی کندوکاو زیادی کردم.وقت زیادی گذاشتم .حتی یادمه یه تابستونی  که با رفقا جهت طرح تابستانی به مشهد رفته بودیم با اینکه تا ظهر کلاس داشتم سریع بعد از نماز به کتابخونه حرم می رفتم ومطالعه می کردم.شاید اگر آن روز رفاقت بیشتری با کامپیوتر داشتم وقتم کمتر گرفته می شد .بهرحال گذشت تا اینکه حدود سیصد صفحه مطلب شد.همان زمان هم به سرم زده بود که  نوشته هایم  را بچاپانم!! ولی واقعا نمی دونستم باید چکار کنم وبه کجا برم. هیچ کدوم از دوستانم هم عملا تجربه چاپ کتاب نداشتند. بهار امسال بود که یکی از رفقا که خودش با تجربه های زیاد به خم وخال چاپ کتاب آشنا شده بود پیش قدم شد وزحمت چاپ کتاب رو متقبل شد.از مجوز چاپ وطرح جلد گرفته تا آوردن کتاب از چاپخانه به درب خانه مان.

نامش را گذاشتم شیدای شادی.چند روزه که چاپ شده والبته نقدها وتعریف های زیادی را بدنبال داشته .بیشتر نقدها به بعضی ریزه کاریهای چاپ بوده است تا محتوا.هر چه باشد به تعبیر امام صادق (ع):احب الاخوان الی من اهدی الی عیوبی.من کشته مرده همین نقدها هستم.شاید بعضی از مطالبش را به مناسبت های گوناگون توی وبلاگ بگذارم.




برچسب ها : شادی


صفحات :
|  1  2  3  >  |